هر روز به آن لحظات، به همان چند دقیقه فکر میکنم و به همان دل خوش کرده ام؛ شاید سالها طول بکشد تا بتوانم یکبار دیگر شما را ببینم؛ شاید هم هیچوقت...!
به دادم برس که این تن از شلاقِ امتحان های روزگار سیاه و کبود شده است.
دیگر تو نگذار که مهرت در دلم بخشکد؛ نگذار روحم را این قحطیِ دوری هلاک کند.
بار دیگر مرا بخوان! صدایم کن! علاجی کن برای این جانِ به زانو درآمده
مرا از آرامشی که با یاد تو دارم جدا نکن
نه اسمی نه نشانی فقط رد یک نگاه! گاهی دیوانه ام میکند این دلتنگی یتیم!
سلام آقای خودم
حال شما را واگذاشته ام به امام رضا و از این جهت خیالم راحت است
حال من هم خوب است ذره ای شک نکنید :)
اما در مورد دلتنگی ام حرفی نیست؛ شما که در لحظه میتوانید دستِ چشم هایم را رو کنید خوب میدانید که نمیتوانم آن را از شما پنهان کنم.
کاش این روزه های جدایی، روزی با رطبِ وصل شما افطار شود
در همان جایی که چَشم در چَشمِ هم شدیم.......
راستش دلم میخواهد کمی برایتان عاشقانه تر بنویسم اما مثل همان روز که دیدمتان دلم پر از هراس میشود
نکند از نگاه من بدش بیاید یا فکر کند که من چه دختر "بی چشم و رویی" هستم یا اگر "چشم" دارم چقدر "چشم سفیدم" که دارم به او نگاه می کنم! و اگر "رو" دارم چقدر از آن زیاد دارم!!!
مثل آن روز، دستانم یخ میکند و با انگشترم بازی میکنم؛ در میآورم و دوباره به دست میکنم...
از فکر اینکه اگر مثل آن روز دوباره به یکباره به انگاره آب یخی بر تنم فرو ریخته باشد وقتی شما رفتید و من گمان کردم که دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود و ناخودآگاه سرم افکنده شد و امیدم نا امید، تمام روز فکر میکنم که چه بنویسم برایتان تا عمقِ دلتنگیِ امانِ بریده ام را نشانتان دهد.
خسته نشده ام گمانش را هم مبرید
از دیروز مصمم ترم برای دوست داشتنِ شما
اشک ها و بغض های از سر شوقم را ختم نامه خواهم کرد برای گواه اما
در انتهای این اتاق تاریک و سرد که خود در آن نیستید ولی کلیدش بدستِ شماست، یک نگرانیِ کوچک هست و من اسمش را فراموشی گذاشته ام
نگرانم که روز وصلی برسد و لذیذِ شوقِ دیدارِ شما را بیگانگیِ من برایتان به حضیضِ یاس بکشاند
از پلهِ رئوفِ هشتمِ نردبانِ عشق خواسته ام که این جدایی طولانی نشود
و در این روزها که دعا مستجاب است دستِ امیدم به دامان آستان اوست.
و من الله توفیق
برای تو نامه می نویسم؛ با دقت واژه ها را انتخاب میکنم. جملات را کنار هم میچینم و از دور نگاهشان می کنم وقتی هم آهنگی آنها را می بینم به یاد آهنگ نگاه تو می افتم که چگونه ساحرانه دلم را برد
و آن وقت است که بی درنگ و پروا می نویسم برای تو که:
انتظار میکشم برای دیدنِ دوباره تو
می دانم توقع زیادی است اما دل است دیگر
فقط وصال می طلبد و دیگر هیچ
راضی نمیشود به چند خط دلنوشته و یک سناریوی تخیلی
اگرچه آنقدر ذوق میکند از خیالِ با تو بودن که گاهی اشک هایش از چشم ها سرازیر می شود و از شرمِ چشم های تو سرش را پایین می اندازد
آری درست است که دست های نوازشگر تو همیشه او را از این شرم نجات می دهد و سرش را بالا می گیرد اما چشم های تو فرصت و جرات سخن گفتن به او نمیدهد
در «چه یک وجب چه صد وجبِ» نگاه تو دیگر حتی دست و پایی نخواهد زد
او دیگر این را خوب میداند که ساز عشق سراسر غم مینوازد و راز زیبایی دلدادگی همین است
و سکوت اولین رازی است که باید در گنجینه دلش حفظ کند پس...
از بُنِ جانم، از منتهای فکر و خیالم یاد تو می تراود. از میان شش هایم می وزد و قلبم را می نوازد، به سر انگشتان سردم می رسد و فرو می ریزم از عشق!
چه خوش باور بودم که فکر میکردم سر من نخواهد آمد! عشق آتشین و جفای کمرشکن تو
قدر چشم بر هم زدنی بود لحظه ای که دلم با نگاهت رفت... و لبخندت که دیگر ضربه آخر بود!
نتوانستم چشمانم را به روی تو ببندم و اینگونه احساسم را پنهان کنم... نگاهم ثانیه میشمرد برای برخورد با نگاه تو... انگار این چشم ها عاشق تصادف اند.
برای پروای رسوایی ام دیگر خیلی دیر شده است... من دلخوشم به همان چند لحظه و .... بی تاب و سرخوشم از هوای لبخندهای تو
آری عزیز بیا و ببین که این دختر با رویای عشق تو خانمی می کند در دنیای خیال خود....
هرگز به زیبایی و گیرایی چشمان خود مغرور نخواهم شد و من... هرگز از آن برای دلبری و جذب مردمان بهره نخواهم جست. چیزی که من را از خود راضی و مغرور کرده، تأملِ نگاهِ آن روزِ توست و من دانستم که چشمت در میان انبوه مردمان، چشمانِ مرا گرفت.
برای اینکه اگر یک دفعه دیگر بختم جوان شد و شانس با من یار شد و بار دیگر تو را دیدم من را بشناسی، همیشه همان روسری پلنگی را بسر خواهم کرد...
وقتی از تو مینویسم هیجان دارم من....تپش قلب و کمی دلهره و شوق نهان دارم من
کاش میشد اشاره ای کنم به مقام اعظمت...صد حیف بدهم سر اگر که لب باز کنم
پینوشت: شروعی که با «آقا»ی خودم نباشد نه در املا بلکه از هیچ منظری صحیح نیست.